اسم این پستم رو میذارم"خداحافظی خیلی سخت..."، 

خداحافظ ای خواب شیرین مــن...

و اما بدون هیچ مقدمه دیگه یی شروع میکنم دلنوشته م رو، بسم ا... .

زهراجووونم سلام

الان که نشستم و دارم دلنوشته یی دیگر برات می‌سُرایمساعت 19:40 روز شنبه ست، 8اُم اسفندماه. راستش دیشب میخواستم بشینم و این قسمت دلنوشته م رو بنویسم ولی چون لپ تاپم پیشم نبود افتاد واسه امشب، البته اینم بگما؛ بدجور حس دلتنگی بهم غلبه پیدا کرده بود آخه تا حالا اینجوری ازت خداحافظی نکرده بودم! حالا جمعه غروب بودن رو هم بذار کنارش... ببین چی از آب در میاد

بذار یکم بیشتر بگم، از اول هفته و از چیزایی که ازت یاد گرفتم، از گذشتت، از سعه‌ صدرت تو برخورد با موضوعاتی که واسمون پیش اومد، از حوصله و صبر زیادت، از مهربووونیت که واقعاً هر چی بگم، کم گفتم و از همه اینا قشنگ تر اینکه، این طرز برخوردت رو لطف خدا میدونی در حقمون و نتیجه دعاهامون... واقعا سه‌شنبه و صحبتای اون شبمون رو هیچ وقت یادم نمیره، همونطور که هیچکدوم از صحبتامون رو یادم نرفته تا الان

زهرایی راستش الان که دارم به رفتار و طرز فکر خودم فکر میکنم و نوع برخورد تو باهام، خیجالت چچیرم

نمیدونم چی باعث شده بود که اینقدر حساس بشم به یکسری موضوعات که شاید یک نگاه متفاوت به همون موضوعات، شرایط رو کاملاً متفاوت میکرد... اصلاً شاید قسمت همین بوده که این جوری بشه تا یاد بگیرم ازت خیلی از موضوعات رو خانوووومی مهربونم، واقعاً جا داره از ته قلبم بگم"زهراجووونم،  یکی یدونه زندگیییم، تکیه گاهم در همه شرایط... خیلی دوستت دارم... "

اما چهارشنبه و حضور زهرایی در کارگاه وزین همسرداریرو هم نمیشه از یاد بُرد... جایی که خانومی رفت و شد زن زندگی...(البته به قول خودشا)، جایی که هرچی آقاتون بگه همون درسته، جایی که گفتن خواستید برید پیش شوهرتون، تمیس ممیس برید و جایی که کلی توصیه دیگه هم کردن...

از پنج شنبه و رفتنمون واسه خرید که کلی باعث زحمت شد واسه فرشته کوشولوی مهربونم...، از اون آقاهه که به عنوان اولین مغازه، هیچی نشده داشت دعوامون میشد باهاش... از مغازه‌های جور واجوری که هیچکدومش باب دلمون نبود تا اینکه بازم زهرایی و بازم یه .......(نمیشه بگم، ولی خودت میدونی عسلم، میترسم بنویسم یکی بخونه چشم بزنه گلم رو) و خوندن نماز ظهرمون... و بعدش ییهویی قصد رفتنمون به جایی که از اول میخواستیم بریم... و چقدر زیاد اذیتت کردم زهرایی...(چقدر مهربووونه خانومی من واقعاً)، از خریدهایی خوشگلی که ایندفعه و بازم با کمک خودت تونستیم بخریم ، از ناهار اونروزمون، ساعت 4 بعدازظهر!!! و روز افتتاح رستوران وزین شاندیز... از "خانومی من دیگه سیر شدم..."، از پوشیدن کت روشن آبی تا کت ســــــبز...، و شلوار دمپا استرج، اونم من...!!!(زبون) تا شلوار پارچه‌یی و از گشتن راسته سپهسالار تا بهارستان و خسسستگی خیلی زیادمون، مخصوصاً زهراجووونم...(ولی حتی یه ذره هم هیچی نگفتی، و تا آخرش بودی... الهی فدات بشم مهربونم...اینا رو چی میشه گذاشت اسمش رو!

آره داشتم میگفتم، ساعت حدود 9.30 شب بود که رسیدیم خونه داداش اینا و تند تند غذا خوردم و حرکت به سمت کرج البته تنهایی ولی با کلی اُمید... چون فردا ظهرش قرار بود دوباره ببینمت عشقم... ساعت حدود 12.30 بود که رسیدم خونه و خوابیدم، بدون هیچ مقدمه یی...

فردا صبحش ساعت 8.30 بیدار شدم که تا مودم خونه رو درست کنم و یه دوش بگیرم و لباسام رو عوض کنم، شد ساعت 10.30!!! اون موقع بود که راه افتادم و ساعت یک ظهر بود که دوباره دیدمت زهراجووونم... و واقعاً چقدر مزه داد... چقدر کِیف داد... واقعاً هیچ چیزی نمیتونه جای خوشحالی اون موقعم رو پر کنه...چه روز به یاد موندنی شد واسمون، برای من که اولین بارم بود تجربه میکردم، خیلی چسبید... از اولش و همدانی بازی که در آوردم تا ناهار و بعدشم دور هم نشینی و میوه خوردنمون، از زیارت دوتایی‌ایی مون و داستان رأی دادنم که تا رسید به من اینترنت قطع شد و...، ولی این وسط یه چیزش خیلی دلگیر بود، فکر کنم خودتم حدس زدی زهرایی... اول نوشته‌م هم گفتم، آخه قرار بود شب هم پیش هم باشیم و شما شب برگردید ولی تو گفتی که اینجوری نیست و قراره از همونجا برید خونه!!

 زهرایی واقعاً فکر نمیکردم اینقـــــــــدر سخت باشه واسم اینطوری خداحافظی کردن ازت و اینجوری راه انداختنت... خیلی شب دلگیر و یجوری‌ای بود واسم ولی هرچیه تموم شد،بالاخره عاشقیو این سختیاش دیگه...

پایان.

ولی داستان‌های منو زهرایی جووونم همچنان ادامه دارد...

 

پی نوشت 1: کاملاً بی ربط به موضوع(زبون) ولی مرتبط با داستان‌های منو زهرایی و اظهار نظر دوستان راجع به عشقم...

معنی "سانتی مانتال"

فرهنگ فارسی معین

[ فر. ] (ص .) 1 - دارای ظاهری آراسته و رفتاری همراه با ظرافت . 2 - دارای روحیه ای ظریف و احساساتی.

معنی دیگر :: احساساتی‌گری یا احساسات‌گرایی عبارت است از انتظار چنان واکنشی عاطفی از خواننده یا بیننده که با موقعیت موجود تناسبی نداشته باشد و یا در آن اثر، زمینه لازم برای آن فراهم نشده باشد.

پی‌نوشت 2: اصلاً دلیلی نداشت، صرفاً به‌خاطر کندی اینترنت(زبون)، امشب پُستم رو گذاشتم، بجای شنبه، همین.