سلام زهراجووونم، زهرایی الان که نشستم و دارم این متن رو مینویسم، یک روز مونده به تولدت گلم، تولد یکی یدونه زندگیـــــــــــــــم...

الان ساعت 17:15 عصر روز سه شنبه ست، حیف! نیستی که ببینی حالمو،ولی اشکال نداره که،میگم تا بدونی

زهراجووونم اینقدر خوشحالـــــــــــــــم که نجوووو، ینی خیلی ذوق دارما، خیلی...(دلم میگه که بهت بگم"خِیـــــلی دوستت دارم زهرایی، خِیــــــــــــــلی")

راستش همونطوری که نوشتم، دوست داشتم تا روز تولدت همه خاطره تمون رو هرچند مختصر هم که شده بنویسمشون و به عنوان یه هدیه منحصر به فرد و اختصاصی بدمش بهت عسلم ولی متأسفانه خیلی موفق نشدم.

البته یه فکری به ذهنم رسید که لااقل دلنوشته هام رو تو قالب خاطراتمون، تیتروار هم که شده بنویسمش، چون یه اشاره کوشولو هم باعث میشه همیشه این خاطره های شیرینمون تو ذهن دوتامونم بمونه، انشاالله...

قبل اینکه شروع کنم یه نوشتن اونا، خواستم بگم"زهراجووونم خیلی خیلی دوستت دارما، خیلــــــــــــــی"

حالا شروع میکنم، بسم ا...

از تاریخ جمعه 12تیرماه شروع میکنم، یادش خیلی خیلی بخیر، چه شب بیادموندنی بود... اما گذشت با شب‌های قدر که خداروشکر، چه تقدیری رو رقم زد واسمون...خدایا شکرت.

19 تیرماه، دومین بار بود که اومدم زهراییمو(البته زهراخانوم رو) ببینم، اومدما ولی نشد که ببینمش(کوشولوعم بودم، ولی نذاشتن عشقمو ببینم)، بگذریم...

دیگه بعدش شروع شد، از شنبه صبح 20تیرماه ساعت 9:38 مذاکرات سخت و نفسگیر اما شیرین زهراخانوم و آقا حامد تا 14 مرداد... البته تو این مدت اتفاقات دیگه یی هم افتاد، عید فطر، سه شنبه یی که شما مسافرتتون شروع شد به سمت تبریز و مریض شدن مشدننه خدابیامرز و بستری شدنش تو بیمارستان و نهایتاً 4روز شنبه 14 مرداد یا بهتر بگم سه شنبه شب 13روز مرداد... آخ آخ که چه روز سختی بودا زهرایی(چقدر زیر زیرکی میخندیدی به راه رفتن من)، باااشه حالا دارم واستون زهراخانوووم...(از اولین شیرینی، همون شیرینی آبی ها، از اولین بار دانشگاه رفتنمون باهمدیگه و متأسفانه آخرش که تلخ تموم شد)

از مراسم مشدننه تا که 12 شهریور تموم شد تا 19 شهریور که به عنوان آخرین جلسه صحبتای خوانواده هامون بود که انصافاً چه هم استرسی داشت، نزدیک به 35 روز طول کشید که اسم این دوران رو گذاشته بودیم "یک قدم مانده به صبح..."چه اسم با مسمایی...

بعدش شد 19 شهریور و قرار شد روز 24 شهریور که مصادف با اول ذی الحجه(سالروز نورانی ترین ازدواج هستی که خدا و اهل بیت(ع) به برکت این روز فرشته منو بهم داد که زندگیمو نورانی کرد...) بشه روز عقد منو زهراجووونم...

روز 23 شهریور که دوباره رفتیم میدون سمیه ولی ایندفعه بخیر گذشت...(این روز هم روز اولین بستنی مون بودا زهرایی، دست نوشته هامون رو واسه اولین بار دیدیم و ناهار هم رفتیم خونه...، روز اولین خریدمون هم بود که چیکار کردی واسم زهرایی، ینی خیلی عاشششقتم)

روز 24 شهریور که دیگه جای حرف نمیذاره واسم از خطبه عقد صبح بگیر تا مراسم شبمون(همین یه نکته رو بگم و طولش ندم زیاد، چه روز قشنگی بود، الهی من... چه برکتی داشت و داره رفتیم پا بوس بی بی حضرت معصومه(س) به عنوان اولین اتفاق زندگیمون...)

بعدش که تا آخر هفته باهم بودیم و جمعه با زهراییم دیگه خداحافظی کردم...

هفته بعدش که میشد روز عید قربان واسه خاطر نوعید مشدننه خدابیامرز دیگه نشد بیام پیش عشقم که افتاد هفته بعدش و مصادف شد با عید غدیر خم...  یادش بخیــــر... تو این یه مورد هم همون شب عید که رفتیم تو حرم بی بی و حلقه هامون رو در حضور بی بی دست کردیم... پر رنگ تر از همه بود. خریدهایی که باهم رفتیم واسه من انجام دادیم هم خاطره خیلی قشنگیه، همون تی شرت سفید رو که خریدیم...، داستان بیرون رفتنمون با احمدآقا اینا و آقای سیب زمینی و پیتزا و آخرشم که داستان سوزوندن سماور توسط سه متهم...راستی داستان لامپ تو حیاط اون شب هم یادته که! اونو خاموش کن، اونم خاموش من، خُب دیگه خاموش شد... (زهرایی الان که دارم هی فکر میکنم و مینویسم چه حس خوبی دارم، واقعا چه حس منحصر به فردیه...)

اتفاق مشترکی که تو همه این هفته ها می اُفتاد، یه حامد تهنا بود تو مرکز و زهراجووونش تو خونه و مثل همیشه پیشش و داستان پایان‌نامه... زهرایی الان که دارم فکر میکنم بهش واقعاً چه روزای سخت و نفسگیری بود... اگه نبودی پیشم میخواستم چیکار کنم الهی من...! کوشولو بودم، دناهم داشتم آخه... آخر هفته هایی که پیشت نمیومدم، خونه هم نمیرفتم، میموندم مرکز، شبایی که تازه از بالا میومدم پایین و شروع میکردم به کار تا آخرشب... واقعاً اگه نبودی پیشم، خیلی سخت میشد کارم، خیلی... الهی که چقدر مهربووونی، زهراجوووونم...

و اما ادامه تاریخ ها...

17مهرماه واسه اولین بار زهراییم اومد کرج... چه هفته یی بود اون هفته، چه روزایی رو من قبلش تجربه کردم، و چقدر زود تموم شد! همش در حد یه چشم بهم زدن بود...

ولی هفته بعدش 24 مهرماه اومدم پیش عشقما، چقدر مزه داد و موقع رفتنم اولین بار بود که با حاج آقا صبح رفتم حرم و از اونجا برگشتم تهران...

دیگه هفته بعدش که میشد عاشورا و تاسوعا تا 3هفته دیگه خانومی جووونم رو نتونستم ببینم... تو این 20روز یادش بخیر زهرایی، چطوری گذشت... استرس های جمع شدن کار پایان نامه، عاشورا، تاسوعا که نتونستم بیام! و تو هم که میخواستی بیای کرج که از قبل گفته بودیم ولی نشد، داستان داورهای پایان نامه و چه روزای سختی که بازم میگم اگه حمایت های تو نبود زهراجووونم، چیکار میخواستم بکنم...

رسید تا روز چهارشنبه 13 آبان، روز دفاع پایان نامه ارشدم... ای خدا چه استرسی کشیدیم صبحش... زهرایی چی گذشت به دوتامون... و خاطره اونروز، از پیتزای ظهرش تا حال داغون حامد شبش و اون خواب دیدن کذایی...

فردا صبحش هم که باهمدیگه رفتیم دانشگاه علم و صنعت و اون کیفه رو گرفتیم و اولین مسافرت دو نفری مون هم اتفاق افتاد... یادش بخیر، چه روزی بود... عصرش هم اومدیم دوتایی اون غذا رو درست کردیم که حاج آقا فکر میکرد زهرا ستایش درست کرده لابد

زهراجووونم حرفام و خاطره‌هام زیاد ولی فرصتم کمه راستش! الان که دارم نگاه میکنم ساعت 3 بعد ازظهره روز قشنگ چهارشنبه ست... دوست داشتم بازم ادامه بدم ولی انگار برنامه ها اجازه نمیده! برنامه ریزی کنم یواش یواش دیگه جمع و جور کنم بیام پیش عشــــــــــــقم، چه روزی بشه این روز...

زهراجووونم ولی یه تصمیمی گرفتم، اونم این که تا اینجاش رو که خوندی ایشالا، بقیه ش رو باهمدیگه ادامه میدیم... آآآررره