همه خاطراتمون قشنگ و خوشمزهست
ولی اینجوری شروع میکنم...
امروز سه شنبه ست، روزیه که بخاطر برف بی سابقهی دیروز که قم کمتر چنین چیزی به خودش دیده بود،تعطیل بودی ولی از صبح چنان آفتابی شد که تعطیلیتون نصفه موند و مجبور شدی بعداز ظهر بری دانشگاه
تو پرانتز بگم (مدیونی فکر کنی که کلی خندیدم(ههه هههه...
)
فردا قراره بیای تهران و از اونجا باهمدیگه بریم کرج،"فقط دیر نکنیا مثل دفه قبل،کلی معطل شدم
"
اینقده خوشحالم که بازم میخوام زهراجووونم رو ببینم...، اینقده... هوراااااا
پانوشت1: ربطی به مطلب ندارهها! خواستم بگم از این به بعد اسم پستها رو اسم خاطرهیی که میخوام تعریف کنم بذارم.
پانوشت2: مطلب بی ربط دوم. زهراجونی تو هم خواستی خاطراتمون رو که با اون خط خوشگلت تو دفترت نوشتی رو بنویسی همین سنت رو ادامه بده.
پانوشت3: مطلب خیلی با ربط سوم. میدونی که "زهراجووووونم، خیلی خیلی دوستت دارم،ینی عاششششقتم،بدجور...
"
